Democratic Republic of Iran جمهوری دموکراتیک ایران

The Only Way Forward

رنجنامه فرزندان موسوی و رهنورد: این درد را کجا فریاد بزنیم / Mousavi’s Daughters: “The House is Dark With No Sign of Life, Does Anyone Hear Our Cries of Pain?”

Scroll down for English translation…

پنجشنبه, ۵ اسفند, ۱۳۸۹
چکیده :جواب هشت سال نشسته خوابیدن پدر در سالهای جنگ، مبارزه درسالهای جوانی و میانسالی و دلسوزی در پیری این است؟ چه بی رحم است و فراموشکار این روزگار! که این تنها قسمت پدر و مادر ما نیست که سهم مادران و پدران دردمند بسیاری است که پاسخ حق جویی خود را چنین ناجوانمردانه دریافته اند. و گلوله ها و تازیانه ها بیش از درد ما راوی این داستان تثار…

فرزندان میرحسین موسوی و زهرا رهنورد، از رهبران جنبش اعتراضی سبز، در نامه ای شرح درد و رنجی را که در این دو هفته بی خبری از پدر و مادر بر آنها رفته، روایت کرده اند. آنها در نامه خود توضیح داده اند که آخرین تماس با پدر و مارشان مربوط به غروب ۲۵ بهمن ماه بوده است و از آن روز بارها و بارها به کوچه اختر که خانه پدری شان در آن واقع است رفته اند و جویای سلامت پدر و مادر خود شده اند اما جز توهین، پرخاشگری، فحاشی و یا بی اعتنایی ندیده اند.

دختران موسوی و رهنورد در رنجنامه ی خود نوشته اند که وقتی از ماموران مستقر در اطراف کوچه اختر پرسیده اند که پدر و مادرمان کجا هستند، به آنها گفته اند که به شما چه ربطی دارد؟ و وقتی می پرسند براساس کدامین حکم قانونی پدر و مادر را
در حصر کرده اید باز هم پاسخ شنیده اند که به شما چه مربوط؟

آنها در نامه خود نوشته اند که به تازگی حتی پشت در بزرگ و سیاه فلزی که ابتدای کوچه اختر نصب شده، یک در بزرگ آهنین نیز نصب کرده اند و اکنون معبر ورودی خانه میرحسین با دو بزرگ فلزی محافظت می شود.همچنین توضیح داده اند که به نظر می رسد که چراغهای خانه پدری شان خاموش است.

فرزندان میرحسین و رهنورد با تاکید بر اینکه هیچ اطلاعی از شرایط زندگی، غذا و سلامت پدر و مادرشان دردست نیست و اکنون هیچ راهی برای ورود به کوچه اختر و خانه پدری ندارند، نوشته اند:

«روزی خیابان پاستور. کوچه اختر برای ما خانه اولمان بود. پر از سادگی و صفا و مهربانی و احترام ! ۱۱۰۰ متر نبود! قصر هم نبود! یک خانه دوست داشتنی قدیمی با گلها و درختهایی که پدری شاعر و نقاش کاشته بود با عطر پرده کعبه که از لای قرآن جانماز پدر می آمد و خانه ای آکنده از مهر و شور و جنبش مادر . امروز خیابان پاستور، کوچه اختر را با دیوار فلزی حصر کرده اند. حصاری غیر قانونی که هیچ از پشت آن اطلاع نداریم.»

دختران موسوی و رهنورد در بخش دیگری از نامه ی خود چند ین سوال طرح کرده اند:«آنها چه کرده اند؟ جز طلبیدن حق؟جوابش فحاشی و بی احترامی است؟ جواب هشت سال نشسته خوابیدن پدر در سالهای جنگ، مبارزه درسالهای جوانی و میانسالی و پیری دلسوزی این است؟ چه بی رحم است و فراموشکار این روزگار! که این تنها قسمت پدر و مادر ما نیست که سهم مادران و پدران دردمند بسیاری است که پاسخ حق جویی خود را چنین ناجوانمردانه دریافته اند. و گلوله ها و تازیانه ها بیش از درد ما راوی این داستان تاثر برانگیزند.

به گزارش کلمه، متن کامل این نامه  به شرح زیر است:

به نام حق

آخرین بار که دیدیم شان دو هفته پیش بود، دور هم بودیم نه اینکه دلشاد که همهمه حزن و درد آسیب خوردگان این سالها جایی برای شادی ما باقی نگذاشته بود امامهر مادری و پدری انقدر نزدیکمان بود که باور نمی کردیم که تنها سه روز بعد از ما دریغ شود این همه لطف.

غروب ۲۵ بهمن آخرین بار صدای مادر را شنیدیم، از پشت تلفن . یک خودروی ون کوچه اختر را بسته بود. فکر کردیم موقتی است شاید…فکر کردیم مگر می شود ۱۳ روز پشت دری ایستاد و به انتظارصدایی و اشاره ای که مادر و پدر هنوز هستند، زنده هستند، سالم هستند و دری و درهایی که هیچ وقت گشوده نشوند و چراغ های خانه ای که روشن نشوند دیگر.

یک هفته پیش به سراغشان رفتیم. خودروی ون به شکلی پارک شده بود که از کنارش یک کاغذ هم رد نمی شد. مردانی که از خودرو پیاده شدند، نقاب داشتند. آدامس می جویدند و در جواب سوال ما که براساس کدام حکم فرزندانی را ازدیدن پدر و مادرشان محروم می کنید، پرخاش کردند: «به شما چه مربوط که حکم کجاست؟از کجاست؟از طرف کیست؟پرسیدیم در خودروی ون چند نفر هستید؟باز هم پرخاش که به شما چه مربوط؟ پرسیدیم شیشه های خودروی تان چرا سیاه است؟گفتند به شما چه مربوط؟»

واقعا به ما چه مربوط بود که پدر و مادرمان کجا هستند؟! به فاصله تنها ۷۲ ساعت، آنقدر غریبه شده بودیم!
تکیه زدیم به ماشین. غروب هم رسید.مردان نقاب دارمی پاییدند ما را.توی صورتمان زل می زدند و می کاویدند و جوابی هم نمی دادند. تاریکی شب که رسید چراغی روشن نشد. خانه همچنان تاریک و تاریک تر می شد.هیچ نشانی از زندگی هم نبود. نه صدایی…نه حتی کیسه زباله ای کنار در.

محافظان را هم مرخص کرده بودند. بازگشتیم. چند مرد هم دنبالمان. از بن بست اختر تا فروردین، سر پاستور پشت سر ما می آمدند. با فاصله ای آنقدر اندک که لابد صدای مان را بشنوند.

فردا شب بازگشتیم.این بار از سر کوچه ی خورشید، کوچه ی کناری هم راه مان ندادند. در جواب سوال های معمول که هر فرزند نگرانی حق پرسیدن دارد یا سکوت کردند یا پرخاش.

باران می بارید و روشنایی خیابان پاستور فقط برق های دستگاه جوشکاری بود. همان که دری به سیاهی این روزهایمان را سر کوچه اختر جوش می داد. از پیاده روی مقابل که رفتیم ببینیم چه می گذرد، دو مرد مانع شدند. توهین کردند. گفتند یک سال شما تاختید و حال نوبت ماست. بازهم مردان نقاب داشتند.علاوه بر خودروی ون، دری بزرگ و آهنی. بدتر از میله های زندان سر کوچه جوش می دادند.

می گفتند: حقشان است و ما نمی خواستیم بحث سیاسی کنیم. ما تنها فرزندانی نگران بودیم. گفتند این یک سال هم اگر کشتیم، خوب کردیم که کشتیم. ما کشتیم ، چون آنها را که کشتیم، آدم نبودند. صورت ندا و سهراب و محسن روح الامینی مقابل چشمانمان آمد. و باز صورت و صورت به خون غلتیده یاران دیگر وعلی و خانواده اش.

ناله های مادرانه در گوشمان می پیچید. و صبر دردمندانه عمه بر پیکر علی و مادران بر مزارها. این چه کسی بود که می گفت آدم نبودند، آنها را که کشتیم! گفت : «الله اکبر گفتن هایتان هم دروغ است.»گفت و گفت و گفت. اسلحه نشانمان دادند و باز هم راندند ما را.

در جواب اصرار ما برای خواستن دلیلی، گفتند «زنگ می زنیم نیروی انتظامی بیاید و همه شما را ببرد. »در آن خیابان بلند، گویی درختان بی برگ فریاد می زدند به کدامین گناه؟ فریاد می زدند که دختران آب و آتش را پدر و مادری از جنس کوه و سرو و گلهای یاس سالهاست که از ترس رهانده اند.

بچه ها بی تابی می کردند.کودک دو ساله می خواست به عادت معهود فاصله کوتاه کوچه خورشید و اختر را بدود و اسم پدربزرگش را صدا کند و آن لبخند دردمند و بیگناه و آن دستهای گرم و مهربان در آغوشش بگیرد . بهانه می گرفت.آن دیگری ،هفت ساله، گوشه ای کز کرده بود و ابراز دلتنگی می کرد و می گریست. دوربین هایشان مدام از این صحنه ها عکس می گرفت .تا حتی کودکانمان نیز بسان دشمنی در دفترشان برای تهدید و روز مبادا گنجانده شوند!

بازهم چراغی توی خانه روشن نبود.هیچ نشانی که دلگرم مان کند که پدر و مادرمان هنوز توی خانه هستند، اگرچه محصور و به ناحق … و صحبت از حق چه این روزها دشوار است!

به مامورانی که مانع ورود ما شده بودند گفتیم که می خواهیم تا سر کوچه برویم . گفتند می خواهید کوچه را ببینید که چه؟ اصلا کوچه چه مفهومی دارد ؟ گفتیم کوچه ی اختر یعنی خانه ی پدر و مادر.خانه ی ما . کوچه یعنی ردپای خسته مادری که به اندازه تمام جهان درد داشت . پدری که دلش برای فرزندان ایران می تپید . برای ما یعنی تمام لحظات امنیت.یعنی بهشت. یعنی بوی خدا، یعنی عطر یاس های کنار جانماز پدر، یعنی درد مشترک.

آن شب به تلخی و سنگینی گذشت…
آن لحظه نفرین هم نکردیم .به ما گفت بودند نفرین نکنید که این جهان آه کشیدیم. خدا ناظربود. ناظر این ظلم و بی منطقی. ناظر تپیدن دل های مضطرب ما، بی تابی بچه های کوچمکان توی سرمای شبانگاهی زمستان.

دو شب ما که دستمان از همه جا کوتاه بود و نمی دانستیم دادمان را از کدام بی داد گری بخواهیم نیمه شب عازم خیابان پاستور شدیم.

دری غول پیکر و سیاه سر کوچه گذاشته بودند. با یک محفظه کوچک که آن هم بسته بود و در از بیرون قفل شده بود . از گوشه در می دیدم . سه ماشن توی کوچه پارک شده است بعد از در زدن های طولانی مردی با نقاب از پشت در گفت چه می خواهید؟

چه می خواستیم جز خبری، نشانی، از بودن پدر و مادر در خانه، از سلامت آنها. از اینکه غذایی می رسد به آنها؟ اگر می رسد سالم است اصلا؟ ما بودیم و تجربه تلخ سالها حوادث نگران کننده.

جوابمان را ندادند. بازهم تهدید کردند که می گوییم پلیس بیاید ببرندتان، توهین، قضاوت و سکوت:
پدر و مادر خودتان هم بود، همین داستان بود؟آنها چه کرده اند؟ جز طلبیدن حق؟جوابش فحاشی و بی احترامی است؟ جواب هشت سال نشسته خوابیدن پدر در سالهای جنگ، مبارزه درسالهای جوانی و میانسالی و دلسوزی در پیری این است؟ چه بی رحم است و فراموشکار این روزگار! که این تنها قسمت پدر و مادر ما نیست که سهم مادران و پدران دردمند بسیاری است که پاسخ حق جویی خود را چنین ناجوانمردانه دریافته اند. و گلوله ها و تازیانه ها بیش از درد ما راوی این داستان تاثر برانگیزند.
باری دیگر باز برای سراغ گرفتن و خبری هرچند کوچک از سلامتی پدر و مادرمان به پاستور رفتیم. این بار حتی منفذ باریک میان دو لنگه در فلزی را هم با ورقه ای آهنین پوشانده بودند. اصلا از سر خیابان هم راهمان نمی دادند.گفتند دستور این است که خانواده موسوی حق ندارند وارد پاستور شوند! آی ی ی حق! تو چه واژه مظلومی هستی! مظلومتر از خانوادهای داغدار شهیدان و دل نگران اسیران!

بالاخره با اصرار تا سر کوچه رفتیم و از باریکه نیم سانتی که باز بود با زحمت توی کوچه را نگاه کردیم.پشت این در سیاه فلزی یک در بزرگ آهنین دیگر هم نصب کرده بودند! موازی همان یکی که قبل تر بود . این همه ترس و پنهان کاری برای چیست؟! این همه در آهنی و حفاظ و قفل برای چیست؟ این مردان نقاب پوش بدون حکم به دستور چه کسی پدر و مادری را در پس درهای آهنین پنهان کرده اند؟ آفتاب زندگی ما را ؟ مگر نه اینکه آفتاب طلوع می کند نوازشگر و مهربان تا صبح دل انگیز ظهور؟
آیا ماموران امنیتی با هویت ناشناس در دفتر کوچک کار پدرم سکنی کرده اند؟ دفترش را غصب کرده اند؟ خانه اش را غصب کرده اند؟ نوه ها و فرزندان و دامادها را محروم کرده اند از دیداری و گرفتن خبری.

بدون حکم قضایی، بدون احترام. بدون شفافیت. که مارا صد البته نیازی به احترام کسی که پدر و مادرمان را در حصر کرده است نیست. کسی که مایل است مخوف و پر از پنهان کاری باشد. حصری که در آن حتی حقوق یک شهروند متهم عادی که سلامتش تایید می شود و سلامت غذا و دارویش نیز مشخص است، در آن رعایت نشده است. شجاعت این را ندارند که بگویند از کدام مافوق دستور می گیرند؟ شجاعت این را ندارند که نقاب هایشان را بردارند و با فرزندان این دومحصور روبرو شوند.
روزی خیابان پاستور. کوچه اختر برای ما خانه اولمان بود. پر از سادگی و صفا و مهربانی و احترام ! ۱۱۰۰ متر نبود! قصر هم نبود! یک خانه دوست داشتنی قدیمی با گلها و درختهایی که پدری شاعر و نقاش کاشته بود با عطر پرده کعبه که از لای قرآن جانماز پدر می آمد و خانه ای آکنده از مهر و شور و جنبش مادر . امروز خیابان پاستور، کوچه اختر را با دیوار فلزی حصر کرده اند. حصاری غیر قانونی که هیچ از پشت آن اطلاع نداریم.

می دانیم پدر و مادرمان در هیچ محکمه صالحی محاکمه نشده اند. می دانیم پدر و مادرمان اصلا جرمی مرتکب نشده اند. می دانیم وقتی دو در بزرگ فلزی سر خانه نصب کرده اند، معنای خوبی ندارد.می دانیم وقتی چراغی روشن نمی شود مفهوم خوبی ندارد.

دو هفته می گذرد از ندیدن شان. هیچ چیز نشنیدیم جز فحاشی و توهین و نگاههای سرد و یخی. نمی دانیم این درد را کجا فریاد بزنیم.

تنها می دانیم که خداوند یاور مظلومان است

می دانیم که نور زخورشید جو بو که برآید

دختران رهنورد و موسوی
پنج شنبه پنج اسفندماه ۱۳۸۹

کلام

February 24th, 2011 – With no news regarding their parents, Mousavi and Rahnavard’s children write a letter describing the pain and suffering they have endured over the past two weeks. In this letter, they explain that the last telephone conversation with their parents took place on the afternoon of February 14th, 2011 [25 Bahman 1389]. Since then, despite daily visits to Akhtar street where their parents live, in order to inquire about their well being, they have experience nothing but insults, aggressiveness, profanities and defiance.

In their letter of complaint, Mousavi and Rahnavard’s daughters write that when inquiring about the whereabouts of their parents from the agents deployed around their house, they were told that it is none of their business.  When they asked what judicial warrant their parents’ house arrest was based on, they were also told that it is none of their business.

Mousavi’s daughters further explain that in recent days, a second long iron gate has been installed behind the first iron barrier that was recently built at the entrance of Akhtar street. The entrance to Mousavi’s house is now guarded through two iron barriers and it appears as though the lights at their parents’ residence are always off.

While reiterating that they have no news regarding the living conditions, nutrition and well being of their parents and are no longer able to enter Akhtar street, Mousavi and Rahnavard’s children write: “There was a time when we considered Pasteur and Akhtar street as our primary home, filled with simplicity, kindness, tranquility and respect. About 1100 meters long, it was hardly a castle, but a lovable, old home filled with flowers and trees planted by a father who was a poet and painter at heart; a house in which my father’s Quran was placed on his prayer rug filled with the perfume of Kaaba; a house filled with my mother’s love, passion and hustle and bustle. Today Pasteur and Akhtar street have been enclosed behind iron barriers; and no one is aware of what is going on behind these illegal barriers.”

Mousavi’s daughters demand: “What have they done except to seek justice?  Why were they responded to with disrespect and insolence? Is this the response to our father’s tireless efforts during the 8 year war he fought during his youth. Is this what we call compassion for a middle aged and aging man? Life is so cruel and forgetful!  Our parents are one of many mothers and fathers who have long demanded their rights only to be responded to in such a cowardly fashion. The bullets and whips tell the full and controversial story of our pain and sorrow.

According to Kaleme, the full content of this letter is as follows:

In the name of justice,

We saw our mother and father for the last time two weeks ago. We were sitting together and though the customary delight of being together had been corroded by the years of pain and sorrow, we nevertheless felt the love of our parents so deeply that it would have been hard to believe that only three days later we would be denied of their love.

We heard my mother’s voice by phone for the last time on the afternoon of February 14th, 2011 [25 Bahman 1389]. A van was blocking the entrance to Akhtar street. We assumed that it would be temporary. It never occurred to us that we would have to stand behind a gate for 13 days longing to hear their voices or find out if they are alive and well. Instead we faced a gate that never opened and lights that never turned on….

We went to visit with them last week. The van was parked so as to make it impossible for anything or anyone to enter the street. The entrance was completely blocked. The men coming out of the van were wearing masks and chewing gum.  When we inquired as to what judicial indictment deprived children of the right to see their parents they insolently responded: “It is none of your business if we have a judgment, who ordered the judgment and where it came from.” We asked them how many individuals were in the van and they once again responded: “It is none of your business.” We asked why the windows of the van were tinted and yet again the same response: “It is none of your business.”

Was it really our business where our parents were? In a period of 72 hours, we had turned into strangers leaning on a van. Afternoon arrived as the men in masks watched us. They stared at us defiantly without answering any questions. When darkness approached the lights did not turn on. The house only became darker, with no sign of life, complete silence, not even a garbage bag at the door step of the residence.  

They had even dismissed the bodyguards.  We left, a few men following us from the beginning of Akhtar, to Farvardin and Pasteur street .  They were so close to us that they probably heard our voices.

The next night was returned.  This time they stopped us from entering at the entrance of Khorshid street. Their response to our statement that every worried child has a right to inquire about their parents was either silence or insolence. 

It was raining on Pasteur street, the only light emanating from the electric welding machine that was welding a dark, iron barrier as dark as our days,  at the entrance to Akhtar street.  We walked on the opposite sidewalk to get a glimpse of what was going on, but were stopped by two men. They insulted us. They told us “you attacked for over a year and now it is our turn.” The men were once again masked.  In addition to the van, they were welding a large iron gate, worse than the iron barrier at the entrance of the street.

They told us that our parents deserved this, but we weren’t interested in having political discussions.  We were only there as concerned children. They told us that they were glad they killed people this past year.  “We killed them because they were worthless”, they said.  As we heard their statements the faces of Neda, Sohrab and Mohsen and so many others faces of our beloved colleagues smeared with blood appeared in front of our eyes. We kept hearing the moans of morning mothers. Who was this person who claimed that those he killed were worthless? He said: “Allah said even your cries are lies.” He went on and on and showed us his weapon and asked us to leave.  When we insisted on a reason he replied: “We will call in the security forces and have you all removed by force.” It felt as though the bare trees in that long street were shouting “What are they guilty of? ” They shouted that the girls of the land of water and fire have been taught by their parents to never fear. 

The kids were impatient. The two year old wanted to run the short distance between Khorshid and Akhtar street as customary, shouting out his grandfather’s name, awaiting his innocent smile and warm, kind embrace.  The seven year old stood in a corner crying, his eyes filled with nostalgia.  Their cameras were taking constant pictures of this scene, as though even our children were included in the list of enemies to be taken to their offices to be threatened some day.

There was no sign of lights in the house, no sign of life to give us hope that our mother and father were still there.  Although unjustly under house arrest… speaking of justice…. these days are so difficult to bear.

We informed the agents who stopped us from entering the street that all we wanted was to walk to the end of the street. They replied: “What is the point of seeing the end of the street? Seeing the street is meaningless.” We insisted that Akhtar street is where our parents live, where we live. This street symbolizes our mother’s tireless steps exhausted with pain; it is a street that belongs to a father whose heart beats for the children of Iran. To us this street symbolizes all that is secure and safe. It is heaven. It smells like God. It smells of the Jasmine flowers next to our father’s prayer rug. It represents our common pain…

That bitter and dark night finally passed… At that moment, we didn’t even curse them, as God was witness to their behavior.  God was witness to their injustice and irrationality. God was witness to our anxious and beating hearts. God was witness to the restlessness of our young children in the cold, winter night.

For two nights, our hands tied, not knowing who to turn to, we headed towards Pasteur street at midnight.  They had installed a massive, black gate at the entrance of the street. There was a small compartment that was closed and locked from the outside. From a corner we could see three cars parked inside the street. After knocking on the door for a long period of time a man wearing a mask asked us what we wanted.  All we wanted was news about our parents, a sign that they were still in their house, that they were in good health.  We wanted to know if they were being fed and whether the food they were receiving was safe; but all we were left with were years of bitter experiences and a series of disturbing events. 

They didn’t provide us with a response. They once again threatened to call the police to remove us from the area. They insulted and remained silent. We demanded: “Would you be behaving this way if they were your own parents? What have they done, except to fight for justice? Must they be responded to with insolence and disrespect?  Is this the response to our father’s tireless efforts during the 8 year war he fought during his youth. Is this what we call compassion for a middle aged and aging man? Life is so cruel and forgetful!  Our parents are one of many mothers and fathers who have long demanded their rights only to be responded to in such a cowardly fashion. The bullets and whips tell the full and controversial story of our pain and sorrow.

We went to Pasteur street once again with the hope to find out about our mother and father’s well being.  This time they had even covered the small holes in the iron gate with a metal sheet.  This time they didn’t even allow us to enter the street.  They told us that they have orders to make sure that Mousavi’s family does not enter Pasteur street.  Is this justice? Justice… such an meek word… even more oppressed that the mourning families of our martyrs and the concerned hearts of the families of those unjustly imprisoned. 

After insisting we finally entered the street and looked into the street through the half centimeter opening. They had installed a large iron door behind the first black gate.  What was all this fear and conspiracy all about?  Why so many iron gates and locks? Who did these masked men get their orders from? Who gave them permission to hide our mother and father behind these dark iron doors? What have they done with the sunshine of our lives? Had the security officers whose identity was unknown settled into our father’s small office? Had they seized his office? Had they taken over his house? Why were they denying their children, grandchildren and grooms the right to meet with them or obtain any news about their well being?

They had no judicial warrant. There was no transparency. They had no respect, not that we expected those who put our parents under house arrest to respect us.  Our parents were denied the basic rights of every citizen, to ensure their well being and provide transparency regarding their meals and medication.  They didn’t even have the courage to inform us where they get their orders from. They didn’t have the courage to remove their masks to face the children of the two innocents they have put under house arrest. There was a time when we considered Pasteur and Akhtar street our primary home, filled with simplicity, kindness, tranquility and respect. About 1100 meters long, it was hardly a castle, but a lovable old home filled with flowers and trees planted by a father who was a poet and painter at heart; a house in which my father’s Quran was placed on his prayer rug filled with the perfume of Kaaba; a house filled with my mother’s love, passion and hustle and bustle. Today Pasteur and Akhtar street have been enclosed behind iron barriers and no one is aware of what is going on behind these illegal barriers.

We are fully aware that our mother and father were not tried in a competent court.  We are fully aware that our parents have committed no crime.  We know that the fact that they have installed two large metal gates at the entrance to their street is not good news.  We also know that when the lights don’t turn on it is also not good news. 

It has been two weeks since we last saw our parents. During this time we have heard nothing but insults and profanities. We have faced cold and heartless gazes, not sure who to turn to and if anyone hears our cries…

We are only sure of one thing, that God is our innocent companion.

Daughters of Mousavi & Rahnavard
Thursday February 24th, 2011 [5 Esfand 1389]

English translation by BanooyeSabz

 

Filed under: iran, iran election, Iran News, Iranian protests, ایران, ,

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Qods Day Protest

13 Aban Protest

16 Azar Protest

Ashura Protest

22 Bahman Protest

Chaharshanbe Suri Protest

22 Khordaad 89 Protest

Our perserverance is our sword, Our unity is our shield, AZADI… is our destiny!

Brave Women Of Iran

A special note we would like to share with the brave and beautiful women of Iran; You have shown extraordinary courage, passion, pride, humility and humanity in the face of great injustice. The world has taken notice and we are all humbled by your strength and determination. If you are the future, then we all are comforted by how bright it will shine.

The One Who Wishes To Move A Mountain, Must Start By Removing Stones

share this blog

Share |

Enter your email address to subscribe to this blog and receive notifications of new posts by email.

Join 15 other followers

%d bloggers like this: